|
خدا جبران تمام نداشته های من است
سلام به همه ی گلایی که به وبلاگ من سر می زنند
نمی دونم کی کجا و چه موقع وبلاگ من خونده میشه اما بزارید براتون بنویسم
براتون از1سال و7ماه پیش که شایدبهترین لحظه های زندگیم بود بنویسم
اره چون گدای سمج در خونه ی قشنگش بودم طلبیدمُ سفری که شاید مثل خواب
گذشت
و برای منی که بی هدف بودم چیزی جز حسرت باقی نگذاشت
دیدن کنبد سبز دلرباش که ندا از تنهایی و غربت بقیع می داد آتیش دل زائرارو دو
برابر می کرد
غروب که میشد تاریکی بقیع دلگرفتگی خاصی به ادم می بخشید و ادمارو با اون
غربت قشنگش
همراه می کرد
پشت پنجره ی بقیع که می ایستادیم اشک ها به علامت ارادت خاص به ائمه ی بقیعُ
سرازیر گونه ها
می شدندو تک تک می افتادند
هر کسی هر جا که می رسید بقچه ی دلشو باز می کردو دامن عزیزارو می گرفت
هر جای مدینه که قدم می زاشتی غم درد ها و مصیبتهای دل زهرارو می رسوندُ
سختی های راهشونُ
....
و اما
وقت دیدن خونه ی قشنگش بودُباید با تمام دلتنگی باغربتش خداحافظی می کردیم
و راهی جای دیگه ای میشدیم رفتیم اما بی دل.......
عظمت داشتُ بزرگ بود و با تمام تصور های من فرق می کردُ گوشه گوشه ی
جای قشنگش ادما
با مهربونمون حرف می زدندُدلتنگی معنا نداشت ُلحظه ی رهایی بود
رهایی....
نزدیکش بودم و باهاش حرف می زدم ُموقع انجام اعمالم ُتوی اون طوافای دلنشین
که لحظه لحظش
غنیمت بودحرفای این ۲۰ سال عمرمو که روی دل نازکم سنگینی می کردا براش
می گفتم و اشک
می ریختم
اما توی اون دقیقه هابا وجود دل پرم ارامشی ارومم می کرد
دل اسمونم یه شب گرفت و بلاخره بغضش
ترکید و با ریختن اشکای نهفته ی خودش حرف دلشو زدُاونروز روز عجیبی بود ُ
شاید اسمون هم
با ادمایی که باید دیر یا زود خداحافظی می کردند همدردی می کرد
وقت رفتن بودُ باید می رفتیمُ برگشتن با یک دنیا حسرت و خاطره....
َ |